۱۳۸۸ بهمن ۸, پنجشنبه




مطلب پائين ، مقدمه ای است بر رمان " آوارگان خوابگرد" که در چاپ های پيشين، به عنوان مؤخره آمده است. رمان "آوارگان خوابگرد" حدود بيست و پنج سال پيش، نوشته شده است – نوشتن آن پنج سال طول کشيده است- و حدود دوازده سال پيش، " 1998 ميلادی" ، به همت "انتشارات خاوران" در پاريس، و حدود هفت سال پيش، به همت انتشارات " آگاه" " و "يوشيج- ثالث"، در ايران، به چاپ رسيده است.
.........................................
(آوارگان جهان، بيدار شويد! )

بسته شدن نطفه ی شرکت جولاشگا، همزمان بوده است با ظهور انسان در کره ی زمين؛ با اين تفاوت که ظهورانسان ازاولين خسوف و کسوف فراتر می رود، اما لحظه ی بسته شدن نطفه ی جولاشگا،چيزی است در حدود همان خسوف و کسوف اول!
اطلاعات به دست آمده راجع به گذشته های اين شرکت، بناشده بر حدس و گمان است و فاقد جان تاريخی، تا آن زمان که در سرتاسر جهان، اقدام به خريد خاک قبرستان های قديمی می کند و تاريخش، می شود، تاريخی جاندار و هدفمند!
قرارداد، قرارد بسيار ساده ای است که بر اساس آن، شرکت موظف می شود در ازای در اختيار گرفتن زمين قبرستان های قديمی و استخراج خاک آن:
اولا، مبلغی به صاحبان قبور بپردازد.
ثانيا، به جای قبرستان های قديمی، قبرستان های جديدی احداث کند.
ثالثا، برای صاحبان قبور و فرزندان و وابستگان سببی و نسبی آنها، بنا بر توانائی هاشان، در مناطق زير پوشش شرکت، ايجاد کار کند.
در عوض، طرف ديگر قرارداد که صاحبان قبور باشند، موظف می شوند که:
اولا، مدارکی ارائه دهند، دال بر ارتباط سببی و نسبی شان با مرحوم در گور خوابيده.
ثانيا، مشخصات روانی و جسمی و اعتقادی خودشان و هفت پشت پدری و مادری شان را در اختيار شرکت قراردهند.
زمانی از بسته شدن قرارداد نمی گذرد که جنگ وابستگان مرده ها، برسرمالکيت قبرها شروع می شود؛ وابستگانی که با نسبت دادن صفت حرامزادگی به يکديگر، تلاش می کنند که ديگر مدعيان را از ميدان بيرون کنند تا خود، به تنهائی وارث بلا معارض مزايای حاصله از فروش قبرها باشند. جنگ آغاز شده، سالها طول می کشد تا به صلح بينجامد. جنگی که نتيجه اش، می شود مليون ها انسان کشته و معلول و آواره.
به دستور شرکت، کشته ها را در قبرستان های جديد دفن می کنند و ملقبشان می کنند به قهرمانان از دست رفته!
معلولان را هم در همان قبرستان ها به کار می گمارند و ملقبشان می کنند به قهرمانان زنده!
( با آوارگان چه می کنند؟).
شرکت برای استخراج خاك قبرستان ها و انتقال آن، به انبارهای مخصوص، نياز به نيروی کار دارد و پس از انجام آزمايش هائی که روی تعدادی از آوارگان به عمل می آورد، به اين نتيجه می رسد که چون آوارگان دچار بيماری " خوا بگردی" شده اند و واحد کار تاريخی آنها به طور مدام در حال تغيير است، بنا براين، شرکت نمی تواند آينده ی پروژه های خود را بر اساس چنان وضعيت متغيری بنا کند. از طرفی، متخصصين شرکت که سال ها مشغول مطالعه روی پديده ی خوابگردی بوده اند، اعلام می کنند که اگر آنها مشخصات روحی و جسمی و اعتقادی آوارگان و هفت پشت پدری و مادری آنها را در اختيار داشته باشند، می توانند واحد کار روان تاريخی آوارگان را در حد نياز شرکت، تثبيت و کنترل کنند.
از آنجائی که موارد درخواست شده از طرف متخصصين، همان مواردی بود که آوارگان، پيش از آواره شدنشان، بر اساس قراردی که با شرکت بسته بودند، ملزم به انجام آن شده بودند، ولی به دليل جنگ نتوانسته بودند به تعهداتشان عمل کنند، بنا براين شرکت تصميم می گيرد که انجام موارد معوق مانده ی قرارداد را طی اطلاعيه ای به آوارگان اعلام کند. اطلاعيه چيزی است بدين مضمون:
( مردم شريف! جنگجويان بزرگ و وارثان بر حق قبرستان های قديمی!
با توجه به گرفتاری های ناشی از جنگ، شرکت جولاشگا، در صدد آن نيست که بابت تاخير در انجام موارد منعکس شده در قرارداد، از شما عزيزان تقاضای پرداخت خسارت کند، بلکه مثل هميشه برای اثبات حسن نيتش، تقاضا می کند که هرچه زودتر، فورم های مربوط به بندهای "هفت" و "هفتاد" قرارداد را تکميل نموده و به آدرس "بخش تشخيص" ارسال داريد و گرنه با همه ی حسن نيتی که شرکت دارد، پس ازانقضای تاريخ تعيين شده، مجبور خواهد شد که برای احقاق حق خودش، از هر طريقی که مناسب بداند، اقدام کند و........).
هنوز موعد تعيين شده به پايان نرسيده است که به تعداد آوارگان و مرده های منتسب به آنها، فورم های کامل شده به سوی شرکت سرازير می شود؛ فورم هائی که در آن به همه ی سؤالات پاسخ داده شده است، به جز موارد " حلال زادگی و حرام زادگی" که آوارگان به دليل تجربه ی تلخی که از جنگ چندين ساله شان داشتند و نيز با استناد به قرارداد صلح، تشخيص آن را به عهده ی خود شرکت گذاشته بودند. بخش تشخيص، پس از بررسی فورم های رسيده، نظر خودش را چنين اعلام می دارد:
(آوارگان و مرده های منتسب به آنها دارای سابقه ی تاريخی هفتصد و هفتاد خسوف و کسوف هستند و علی رغم تعلق به سرزمين های مختلف و تنوع در نژاد و زبان و فرهنگ، به سادگی، می توانند در جايگاهی قرار بگيرند که هم رضايت آنها تضمين شود و هم منافع شرکت. اما آنچه کار را مشکل می کند، بررسی عميق تر اطلاعات داده شده به وسيله ی آوارگان است که بی توجهی نسبت به آن، در دراز مدت، خطرات جبران ناپذيری را به دنبال خواهد داشت. چون:
اولا، بعضی از آوارگان، در تشريح شجره نامه ی قومی شان، از خويشاوندان دور و نزديکی نام برده اند که مشخصات آنها، به طورعجيبی با مؤسسين اوليه ی شرکت و حتی در مواردی، با مشخصات بعضی از مسئولان زمان حاضر انطباق کامل دارد!
ثانيا، در همان شجره نامه های قومی، از افراد ديگری نام برده شده است که مشخصات آنها منطبق با مشخصات موجوداتی است که شرکت آنها را دشمنان ازلی و ابدی خودش می داند و به دليل حاضر و غايب شدن های متناوب و غير قابل پيشبينی شان، آنها را عناصر" حاضر و غايب" ناميده است).



هنوزهم که هست، معلوم نشده است که چرا هم زمان با انتشار گزارش بالا، ناگهان درميان شرکتی ها، زمزمه ی عادلانه شدن سهام برمی خيزد و متعاقب آن، شرکت به سه شاخه ی " بالائی ها ، وسطی ها و پائينی ها " تقسيم می شود:
شاخه ی "بالائی ها "، به شدت در برابر طرح عادلانه شدن سهام مقاومت می کنند.
شاخه ی " پائينی ها "، با قاطعيت از طرح عادلانه شدن سهام به دفاع می پردازد.
شاخه ی " وسطی ها " ، حالت معلقی دارد و بين بالائی ها و پائينی ها در نوسان است.
جنگ شرکتی ها آغاز می شود و گزارش منتشر شده از طرف " بخش تشخيص " ، وسيله ای می شود در دست طرفين جنگ که به اعتبار ارزش های نهفته درآن گزارش، طرف مقابل را از ميدان بيرون کند.
شاخه ی بالائی ها، وابستگی شجره نامه ای به آوارگان را، به شاخه ی پائينی ها نسبت می دهد. و چون، بر طبق اساسنامه ی شرکت، شرکا بايد متعلق به شجره نامه ئی باشند که صفت مشخص آن، "کارگزاری " است و نه " کارگری "، آن وقت، اگر چنان ارتباط شجره نامه ای ثابت می شد، شاخه ی پائينی ها از داشتن هر گونه سهمی در شرکت محروم می شدند.
شاخه ی پائينی ها هم، مورد حرام زادگی را به بالائی ها نسبت می دهند. و چون، بر طبق اساسنامه ی شرکت، حلال زادگی مشخصه ی اصلی شرکای شرکت است، اگر حرام زاده بودن بالائی ها ثابت می شد، آنها هم از داشتن هر گونه سهمی در شرکت محروم می شدند.
شاخه ی وسطی ها که وضع را چنان می بينند، موقعيت را غنيمت می شمرند و ضمن دادن شعار بی طرفی، شروع می کنند به شعله ور ساختن آتش جنگ بين بالائی ها و پائينی ها. در اين زمان است که بالائی ها و پائينی ها به نقش دو گانه ی وسطی ها پی می برند و با آنها وارد جنگ میشوند. اسلحه ای هم که عليه آنها بکار می برند، نسبت دادن صفت " حاضر و غا يبی " به آنها است. يعنی همان صفتی که شرکت به دشمنان قسم خورده ی ازلی و ابدی خودش نسبت داده بود.
وضعيت، وضعيت بغرنجی می شود، چون بر طبق اساسنامه ی شرکت، هر سه شاخه، طبق نسبت هائی که به هم داده اند، نمی توانند شرکای شرکت باشند. آن وقت، اين سؤا ل مطرح می شود که پس شرکای واقعی و به حق شرکت، چه کسانی می توانند باشند؟!
در همين زمان است که " بفرموده ی مقام عالی " ، خطاب به همه ی شرکای شرکت صادر می شود:
( به خاطر حفظ شئونات شرکت، بر همه ی شرکاء واجب است که جنگ را تا اطلاع ثانوی کنار بگذارند! ).

اگرچه، اسناد تاريخی نشان می دهند که دستورات مقام عالی، در همه ی نقطه عطف های تاريخی تعطين کننده بوده است، اما تا کنون هيچ سندی به دست نيامده است که در همه ی آن نقطه عطف ها، تصوير دقيقی از چهره ی واقعی او به دست دهد.
عده ای از محققين می گويند که مقام عالی، شايد همان فردی باشد که در پايان جنگ های " خوب " ، همه ی سپاهيان از جلوی تمثال او رژه می رفته اند.
محققين ديگری هم هستند که می گويند، شايد او همان کسی باشد که هيئت صلح، پس از اتمام هر جنگی، عکس او را به طرفين جنگ، هديه می داده است.
محققينی هم هستند که می گويند، نه رژه روندگان به دليل بعد مسافت، قادر به ديدن آن تمثال مشهور بوده اند و نه کسانی که عکس او را به عنوان هديه دريافت می کرده اند، او را می شاخته اند و نه حتی، پدران و مادران و مادر بزرگ ها و پدر بزرگ های آنها، خاطره ی روشنی از وجود چنان مقام عالی مشهوری در ذهن داشته اند.
با همه ی اين نظريات گوناگون، در مورد وجود و عدم وجود مقام عالی، در اين نقطه عطف تاريخی هم، مانند همه ی نقطه عطف های تاريخی پيش از آن، بفرموده ی مقام عالی کارساز می شود و شرکاء موقتا دست از جنگ می کشند، ولی پس از مدتی، به دليل روشن نشدن وضعيت سهام، و نيز به دليل همان " تا اطلاع ثانوی " ای که در بفرموده ی مقام عالی آمده بود، دو باره زمزمه های مشکوکی به گوش می رسد که شرکت ناچار می شود، مثل هميشه با نوشتن تفسيری بر بفرموده ی مقام عالی، معانی غير علنی آن را ، علنی کند. تفسير شرکت از بفرموده ی مقام عالی، اين است:
( جنگ و صلح، در قاموس مقام عالی دارای دو وجه است:
الف: "جنگ و صلح خوب"
ب: "جنگ و صلح بد "
از طرفی، جنگ و صلح خوب و جنگ و صلح بد هم، از نظر مکان، بر دو نوع هستند:
الف: " جنگ و صلح درون شرکتی"
ب : " جنگ و صلح برون شرکتی"
روشن است که ما، قبل از نازل شدن بفرموده ی مقام عالی، در حال "جنگ درون شرکتی" بوده ايم و آنهم از نوع بسيار بد آن. معنای نهفته در بفرموده ی مقام عالی، به ما می گويد که بايد آن جنگ بد درون شرکتی را تا اطلاع ثانوی، کنار بگذاريم و اگر لازم شد، در اطلاع ثانوی، آن را تبديل کنيم به جنگ "خوب برون شرکتی". البته، وقتی چنان تبديلی ميسر است که اختلافات برخاسته مابين شرکا را به دليل ناعادلانه بودن سهام ندانيم. چون ، چه کسی غير از مقام عالی مجاز است که بگويد عدالت چيست و عادل کيست؟!
به بيانی ساده تر، تشخيص عدل و عدالت و عادل، تنها در عهده ی مقام عالی است که آنهم در بفرموده ای که از طرف ايشان نازل گرديده است، به آن اشاره ای نشده است. و اصلا نياز به توضيح نيست که بگوئيم، اساس و شالوده ی شرکت ما بر تفاوت عادلانه بنا شده است و سابقه ی تاريخی شرکت هم نشان می دهد که رمز موفقيت آن در تاريخ چندين خسوف و کسوفی که پشت سر گذاشته است، پيروی از همين قاعده بوده است و اگر امروز صحبت از چيزی بنام تقسيم عادلانه ی سهام می شود، مفهومش اين است که تا کنون، تفاوت های سهامی، غير عادلانه بوده است. و اين انديشه، چيزی جز يک انديشه ی نابکار نيست که از سوی حوزه های پرتنش عناصر "حاضر و غايب " صادر شده است که ممکن است به سطحی از سطوح شرکای شرکت هم سرايت کرده باشد. و چنين فرد يا افرادی، با هر نوع شناسنامه و شجره نامه ای که باشند، دشمن شرکت محسوب خواهند شد، نه دوست شرکت!
بنابراين، با توجه به بفرموده ی مقام عالی، از همين امروز، هيئتی بنام هيئت حل اختلاف تعيين خواهد شد تا به بررسی اختلافات ميان شرکاء بپردازد و با وضعيت جديدی که در اين برهه ی تاريخی با آن رو به رو شده ايم، راه حل در خور مورد اختلاف را پيدا کند. و تا رسيدن به آن راه حل، بر همه ی شرکاء واجب است که در همان مراتب تعيين شده به انجام وظيفه مشغول شوند و از طرح اختلافات پيرامون سهام خودداری کنند ).
پس از صدور همين اطلاعيه است که ظاهرا، تنش ها فرو می نشيند و هيئت حل اختلاف شروع به کار می کند و با همياری بخش تشخيص، برای دومين بار، به بررسی فورم های رسيده از طرف آوارگان و نيز شجره نامه ی شرکای زير سؤال رفته، می پردازد و نظر نهائی خود را چنين اعلام می دارد که:
(...... ريشه ی همه ی اختلافات، ناشی از رشد ناگهانی شرکت است. و به استناد بر اين اصل که قالب هر موجود زنده ای ظرفيت انعطاف پذيری معينی برای پذيرش محتوای رو به رشد خود دارد و پس از مدتی، به دليل فعل و انفعالات درونی اش، ناچار به ترکاندن پوسته ی بيرونی خود می شود تا بتواند پس از دور افکندن پوسته ی قديمی، پوسته ای در خور محتوای جديد پيدا کند، شرکت هم در آستانه ی چنين تغييراتی قرار گرفته است که اگر به سرعت نجنبيم و قالب مناسب برای آن دگرگونی را پيدا نکنيم، چه بسا که عناصر حاضر و غايب و يا عناصر وابسته به آنها، فرصت را غنيمت شمرده و قالب مورد نظر خودشان را بر شرکت تحميل کنند. به اين دليل و برای آگاهی بيشتر شرکا، نتايج بررسی دوباره ی شجره نامه ی آوارگان و شرکتی ها را به اين شرح اعلام می کنيم :
1- شاخه ی شجره نامه ای سمت راست " دوست ".
ويژگی واحد کار روان تاريخی اين شاخه، از آغاز تا اکنون، سمت و سوی آسمان را داشته است و از اين نظر، می شود آن را شاخه ی "آسمانی" ناميد.
2- شاخه ی شجره نامه ای سمت چپ " دوست ".
ويژگی واحد کار روان تاريخی اين شاخه، از آغاز تا اکنون، سمت و سوی زمين را داشته است و از اين نظر، می شود آن را شاخه ی "زمينی " ناميد.
3- شاخه ی شجره نامه ای ميانه "دوست".
ويژگی واحد کار روان تاريخی اين شاخه، از آغاز تا اکنون، هم سمت و سوی زمين را داشته است و هم سمت و سوی آسمان را. از اين نظر، می شود آن را، شاخه ی " معلق " ناميد.
4- شاخه ی فاقد شجره نامه " دشمن ".
ويژگی واحد کار روان تاريخی آنها، نا مشخص است و بيشتر منشا روان کيهانی دارند و حضوری "حاضر و غايب ". اظهار نظر روشن در باره ی آنها، بستگی به يافته های علمی ما در آينده خواهد داشت و فعلا، آنها را ، عناصر تنش زای "حاضر و غايب " می ناميم و وجودشان را خطرناک اعلام می کنيم! ).

گزارش هيئت حل اختلاف ، برای کسب تکليف از مقام عالی، به درون صندوق سفيد انداخته می شود و صبح روز بعد، دستورات صادر شده از طرف مقام عالی از طريق صندوق سياه دريافت می شود. دستورات صادر شده به اين شرح است:
( از اين لحظه به بعد، شرکت پدر به سه شاخه تقسيم می شود:
1 – شرکت آسمانی
2 – شرکت زمينی
3 – شرکت دريائی
توضيحات:
الف - شرکت پدر، از اين پس، دارای سازمانی خواهد شد، بنام " سازمان تنش کش" که ضمن داشتن مسئوليت هم آهنگ کنندگی شرکت های آسمانی ، زمينی، دريائی، مسئوليت حفظ و حراست آنها را هم در قبال عناصر تنش زای حاضر و غايب به عهده خواهد داشت.
ب - برای برطرف شدن اختلافات مربوط به تفاوت سهام، شرکاء می توانند با حفظ سهام قبلی، سهام جديدی در سه شاخه ی شرکت به مقدار نا محدودی خريداری کنند.
ج – موضوع حلال زادگی و حرام زادگی، بايد به همان معنای مذهبی و سنتی اش باقی بماند و از اشاعه ی واقعيت علمی آن ، در ميان آوارگان خودداری شود.
د – دادن نسبت حلال زادگی و حرام زادگی، فقط و فقط، در حد تشخيص مقام ما است.
ه – شواهدی در دست است که عناصر "حاضر و غايب"، برای حمله به شرکت، در حال فراهم کردن نيرو هستند. بنابراين، شرکت هم بايد مثل آنها، شيوه ی " حاضر و غايب " ی را در پيش بگيرد و آماده شود برای ورود به دوره ی زندگی " پنهان! " .
و – انشعاب سه شاخه ای شرکت پدر را به فال نيک بگيريد و آماده شويد برای برپا کردن يک جشن عظيم و بی مانند، عظيم تر و بی مانند تر از هميشه. ).
هنوز، چند سالی به برگزاری جشن بزرگ مانده است و شرکت، علاوه بر گرفتاری های ناشی از به اجرا در آوردن پروژه ی عظيم قبرستان ها، درگير انتقال آرام خودش به زندگی پنهان است که ناگهان، زنگ خطر به صدا در می آيد!:
- چه خبر شده است؟!
- يکی ازمتخصصين شرکت، در خاک قبرستان های قديمی، به کشف ماده ی خطرناکی دست يافته است!
سندی را که از اولين گفتگوی آن متخصص با يکی از مسئولان بلند پايه ی شرکت به دست ما رسيده است، با هم می خوانيم:
مسئول بلندپايه می پرسد: چرا اين ماده خطرناک است؟!
متخصص جواب می دهد:
- خطرناک بودن اين ماده، به دليل فراريت آن است. ماده ای است که وقتی در مجاورت هوا قرار می گيرد، تبديل به گازهائی می شود که....
- چه نوع گازهائی؟!
- هنوز برای ما ناشناخته اند!
- اگر هنوز برای شما ناشناخته اند، پس چرا آن را خطرناک اعلام کرده ايد؟!
- عرض کردم که يکی از جنبه های خطرناک اين ماده، همان فراريت آن است که....
- که تبديل به گاز می شود؟!
- بلی. گازهائی که در صورت محبوس کردنشان در ظروف سربسته، منفجر می شوند و....
- خوب! آزادشان بگذاريد!
- در صورت آزاد گذاشتنشان، شروع به جذب اکسيزن پيرامونشان می کنند که در دراز مدت، گذشته از اثرات مخربی مثل آتش سوزی های بی دليل و امراض عجيب و غريب، زمانی خواهد رسيد که در روی کره ی زمين، اکسيژنی باقی نخواهد ماند که....
- تا ان وقت، نيازی به اکسيژن روی زمين نخواهيم داشت. قرار است خودمان اکسيژن توليد کنيم. پروژه اش را داريم.
- می دانم. اما سرعت خورندگی اکسيژن به وسيله ی اين غول نامرئی چنان سريع است که ما با خيال هم به آن نمی رسيم. آن وقت ، آن لايه ی ازون که...
- کافی است! لايه ی ازون! لايه ی ازون! شما برای ترساندن من به اينجا آمده ايد يا برای دادن راه حل؟!
- برای دادن راه حل.
- خوب! بگوئيد. راه حل را بگوئيد!
- اگرچه می دانم که عمل به راه حل پيشنهادی من، حکم کشيدن خط بطلانی را خواهد داشت بر روی همه ی پروژه هايی که شرکت پدر، به خاطر آينده های دور، سال ها روی آن سرمايه گذاری کرده است و....
- راه حل؟!
- عرض می کنم! اگرچه من به چيزی بنام تقدير اعتقاد ندارم، اما با اين اتفاقی که افتاده است، کم کم، دارم باور می کنم که گويا تقدير شرکت پدر، بر آن قرار گرفته است که با دست غولی نامرئی که خود شرکت از ميان خاک قبرستان های قديمی بيرون کشيده است...
- گفتم راه حل تان را بگوئيد!
- دارم همان راه حل را خدمتتان عرض می کنم! دارم عرض می کنم که متاسفانه، تنها راه حل، اين است که هرچه زودتر، پروژه هايی که بر اساس استفاده از خاک قبرستان های قديمی بنا شده است، بايد متوقف شوند و موادی هم که تا اين زمان از خاک قبرستان ها استخراج شده اند، به دريا ريخته شوند. چون، تنها آب است که خنثی کننده ی عوارض خطرناک ناشی از مواد استخراج شده است!
- بنابراين، راه حل شما، نابود کردن شرکت است؟!
- را ه حل ما، تنها راه نجات شرکت است. توجه داشته باشيد که بودن و نبودن شرکت، به همين راه حل بستگی دارد. مگر آنکه از ما بخواهيد معجزه کنيم!
- بلی. همينطور است. معجزه کنيد! ما، بودن و يا نبودن نداريم. ما، فقط بودن داريم. و بودن ما بستگی به همان پروژه های خاک قبرستان های قديمی دارد!
- با انجام چنان پروژه هايی، نابودی شرکت حتمی است!
- ديگر خيلی دير شده است. قطار راه افتاده است و متوقف کردن آن به معنای نابود کردن آن است. اگر نمی توانيد با ما بيائيد، بايد خودتان را از قطار به بيرون پرتاب کنيد. منظورم روشن است؟!
- بلی!
اسناد نشان می دهند که چند روز بعد از اين گفتگو، متخصص بيچاره، در حالی که با يک قطار سريع السير عازم محل کارش بوده است، به شکل بسيار مرموزی ناپديد می شود و همزمان با آن، در يکی از آزمايشگاه های شرکت، معجزه ای به وقوع می پيوندد. معجزه، کشف شيوه ای است برای تثبيت و بی خطر کردن ماده ی فرار خطرناک!
گزارش های زيادی رسيده بود که در حوالی انبارهای مخصوص نگهداری خاک قبرستان های قديمی، موش هائی پيدا شده اند که در زير شکمشان دارای غده ای اسفنجی هستند که از منافذ آن غده ها مايع آبی رنگی به بيرون ترشح می کند. يکی از متخصصين شرکت، تصادفا و فقط از سر کنجکاوی، يکی از آن موش ها را به دام می اندازد و شروع می کند به آزمايش روی ماده ی آبی رنگ زير گردن آن. پس از مدتی، در نيمه شب يک شب، رقص کنان، از آزمايشگاه بيرون می پرد و فرياد می زند:
- يافتم! يافتم!
اگرچه، چنان کشف ناگهانی، متخصص بيچاره را روانه ی تيمارستان می کند، اما آزمايش های بعدی که توسط همکاران او به عمل می آيد، نشان می دهد که واقعا، آن معجزه ای که شرکت منتظرش بوده است، اتفاق افتاده است!
موش ها، همان موش های معمولی بودند که در اثر خوردن خاک قبرستان ها، دچار آن تغييرات شده بودند و در خونشان ماده ای وجود داشت که درست هم ارزش ماده ی خطرناک بود، منهای صفت فراريت آن. خون موش ها، ميزبانی شده بود برای ماده ی فرار خطرناک، تا آن را در طی روندی بيوشيميائی، تبديل کند به ماده ای ثابت و بی خطر. کشف آن معمای شگفت، متخصصين شرکت را برآن می دارد تا همان آزمايش ها را روی ديگر حيوانات، به خصوص پستانداران انجام دهند. نتيجه ، بازهم مثبت است. و بهترين نوع آن ماده، ماده ای است که از خون ميمون ها به دست می آيد. راه حل پيدا شده را اين طور فرموله می کنند:
(خوراندن ماده ی استخراج شده فرار و خطرناک، به ميمون ها و به دست آوردن ماده ی ثابت و بی خطر از خون آنها! ).
اما، آنچه کار را مشکل می کند، جمع آوری هزاران هزار ميمون است که قبلا، به دليل پروژه های شهرک سازی شرکت، به عمق جنگل ها و شکاف کوه ها پناه برده اند. ولی، مگر چاره ی ديگری هم هست؟! لشکری از ذره های متصاعد شونده، از خاک قبرستان های قديمی به راه افتاده اند و آرام آرام می روند تا طومار شرکت و پروژه های عظيم آن را در هم بشکنند!
بنابراين، مسئولان مربوطه به سرعت دست به کار می شوند و اقدام به تاسيس مرکزی می کنند به نام " مرکز جمع آوری ميمون و ديگر حيوانات پستاندار". بودجه ی مورد لزوم را هم به تصويب می رسانند و آماده ی شروع به کار هستند که باز زنگ خطر به صدا در می آيد!
- باز چه خبر شده است؟!
متخصص ديگری از شرکت، اعلام می کند که از طريق آزمايش هايی، به اين نتيجه رسيده است که ساختن ديوار محافظ به وسيله ی ميمون و يا هر پستاندار ديگر، برای جلوگيری از ورود آن غول نامرئی به حوزه ی حيات شرکت، نظريه ای است که به خاطر بررسی نشدن همه جانبه ی آن، چيزی جز يک اميد واهی نمی تواند باشد!
سند ديگری را از گفتتگوی اين متخصص با يکی ديگر از مسئولان بلند پايه شرکت که به دست ما رسيده است، با هم می خوانيم:
مسئول بلند پايه، می پرسد:
- چرا؟!
متخصص جواب می دهد:
- چون ، اولا اگر برای يک دفعه، آن ماده ی خطرناک به پستانداری خورانده شود، تنها و تنها، برای يک بار، خون گرفته شده از آن پستاندار قابل استفاده خواهد بود!
- اشکالی ندارد. همان يک بار استفاده کافی است.
- در آن صورت، نياز به مليون ها ميمون است که....
- مليون ها ميمون که به جای خود، حتی اگر صحبت از مليون ها انسان هم که باشد، تنها راه حل ممکنی است که می تواند جلوی اين هيولای گازی شکل را بگيرد!
- انسان؟!
- بلی.
- می فرماييد انسان هم عاليجناب......
- بلی. انسان هم!
قرار می شود که برای آزمايش های اوليه، از وجود هزاران انسانی که به وسيله ی سازمان تنش کش، به دليل مشکوک بودن به ارتباط با عناصر حاضر و غايب، محکوم به مرگ شده اند، استفاده شود.
آزمايش های مربوطه انجام می شود و نتايج به دست آمده، نه تنها به طور شگفت انگيزی مثبت است، بلکه ثابت می کند که مزايای استفاده از وجود انسان، به مراتب بيشتر از مزايای استفاده از وجود حيوان است. به طور مثال، گرفتن خون انسان ، تا پنجاه بار می تواند تکرار شود و تازه پس از پنجاه بارکه خون، توانائی تبديل کردن ماده ی فرار را به غير فرار از دست می دهد، می شود به همان اندازه، ماده ی غير فرار را از ادرار و مدفوع انسان استخراج کرد!
هدف بعدی، استفاده از خون و ادرار و مدفوع ميليون ها کارگر متخصص و غير متخصص و مليون ها آواره ای است که مثل سيل، از همه طرف به سوی شرکت سرازير شده اند. فقط ، اشکال اين شيوه، در آن است که بايد به شکل بسيار سری عمل شود!
اعمال شيوه ی سری در مورد کارگران متخصص و غير متخصص، چندان مشکل نيست، مشکل اصلی، آوارگان هستند و بازگرداندنشان به محل های پيشبينی شده و ساختن شهرک هايی برای اسکان دادن آنها و فروشگاه هائی که بتوانند ارزاق خود را از آن جا خريداری کنند!
متخصصين شرکت، دست به کار برنامه ريزی دو پروژه می شوند:
پروژه ی خون.
پروژه ی ادرار و مدفوع.
پروژه ی " خون" را، از نظر زمانی، پروژه ی نزديک می نامند که امکان اجرای آن در زمان حال ميسر است و پروژه ی " ادرار و مدفوع " را، پروژه ی دور می نامنند و اجرای آن را به بعد از جشن بزرگ موکول می کنند.
برنامه ريزی پروژه ی " خون " به پايان می رسد و وارد زمان بندی های اجرائی آن می شوند که باز، زنگ خطر به صدا در می آيد. اين بار، به صدا در آمدن زنگ خطر، نه از طرف شرکت، بلکه از طرف مقام عالی است که وضعيت را قرمز اعلام می کند و به تبع آن، مسئولان بالای شرکت های " آسمانی. زمينی. دريائی " و مسئول شاخه ی تنش کش و نماينده ی مخصوصی از شرکت پدر، درون زير دريائی يی جمع می شوند تا پيرامون مشکل پيش آمده به مشورت بپردازند.
مشکل پيش آمده، کتابی است به نام " آوارگان جهان بيدار شويد ". درآن کتاب، نويسنده به قصه ای فولکوريک استناد کرده است. قصه، ظاهرا، قصه ای است قديمی، اما محتوای آن، اشاره به پروژه ی " ادرار و مدفوع " ی دارد که شرکت، هنوز وارد برنامه ريزی مقدماتی آن هم نشده است، در حالی که محتوای سمبليک آن قصه ی به ظاهر قديمی، خبر از اجرای پيشرفته ی آن پروژه می دهد! خلاصه ای از آن قصه را می خوانيم:
( يکی بود، يکی نبود. توی آن بود و نبود، يک دهکده ای بود که هر روز صبح، پيش از طلوع آفتاب، پروانه های سياه و بزرگی از آسمان دهکده پائين می آمدند و پس از آنکه روی زمين می نشستند و همه جا را گرد و خاک فرا می گرفت، از درون شکم ها شان، سفيد پوش های مهربانی بيرون می آمدند و به مردم، بسته های غذا و نوشابه می دادند و به درون شکم پروانه های سياه باز می گشتند و پروانه های سياه به پرواز در می آمدند و در آسمان دهکده ناپديد می شدند تا عصر همان روز که دوباره پيدايشان می شد و مردم ظرف هايی را که محتوی ادرار و مدفوعشان بود، به آنه ها پس می دادند و پروانه های سياه ، دو باره در آسمان دهکده ناپديد می شدند. به اين ترتيب، زندگی مردم دهکده، با گرفتن غذا و نوشابه به هنگام صبح و پس دادن ادرار و مدفوع، به هنگام عصر سپری می شد. کودکانشان به هنگام بازی و بزرگانشان به هنگام جشن، می خنديدند و می رقصيدند و می خواندند:
زندگی اينه.
زندگی اونه.
زندگی مثل يک بيابونه.
توش پر از جنگه.
توش پر از خونه.
گهتو بدی، جنس ها ارزونه.
گهتو ندی، جنس ها گرونه.
يک شب، " شبحی" در ميدان دهکده ظاهر می شود و با سر و صدا، مردم را به سوی خودش می خواند و تا صبح با آنها در باره ی اين که " زندگی چيست "، صحبت می کند و بعد هم ناپديد می شود. صبح آن شب که سفيد پوش های مهربان، برای دادن غذا به دهکده می آيند و حال مردم را غير عادی می بينند. علت را می پرسند و چون از آمدن " شبح " با خبر می شوند، برای چند روزی، يکی از پروانه های سياه، به همراه سفيد پوش هايش در ميدان دهکده می ماند.، اما از شبح خبری نمی شود و ظاهرا زندگی مردم دهکده به همان روال سابق بر می گردد. بعد از مدتی، سفيد پوش ها، متوجه می شوند که اشتهای بعضی از مردم دهکده کم شده است و کسانی هم که با همان اشتهای سابق غذا می خورند، مدفوع و ادرارشان، رنگ و بوی گذشته را ندارد و علاوه بر آن، عده ای گوشه گير شده اند و عده ای هم به هنگام گرفتن غذا و دادن مدفوع و ادرارشان، با سفيد پوش ها درگير می شوند. حتی چند نفر از آنها به سفيد پوش ها حمله می کنند و وقتی سفيد پوش ها می خواهند آنها را دستگير کنند، به پشت بام فرار می کنند و پس از چند بار که فرياد می زنند " زندگی اين نيست! "، خودشان را از بالا به زير می اندازند و و در دم، جان می سپارند. سفيد پوش ها مردم را در ميدان دهکده جمع می کنند و به آنها می گويند که آن افرادی که دست به خودکشی زده اند، به بيماری مرموزی دچار شده بوده اند. بعد هم، عده ای از مردم دهکده را با خودشان می برند و به مردم می گويند که کسی حق ندارد بدون اجازه ی آنها، از دهکده خارج شود، چون اين بيماری مسری است و ممکن است که به دهکده های ديگر هم سرايت کرده باشد. بعد از مدتی، خبر می رسد که سر و کله ی اشباح، در دهکده های ديگر هم پيدا شده است و ....
دليل اعلام وضعيت قرمز، از طرف مقام عالی و جمع شدن مسئولان بالای شرکت در درون زير دريائی، پيدا کردن پاسخ اين سؤال است که چطور و از چه طريقی، پروژه ی صد در صد سری " ادرار و مدفوع " ای که قرار بوده است در آينده های دوری به وسيله ی شرکت به اجراء درآيد، وارد محتوای قصه ای شده است که ظاهرا، قصه ای است فولکوريک و مربوط به گذشته های بسيار دور؟!
طبيعی است که اولين جوابی که در ذهن حاظران در جلسه ظاهر شود، اين باشد که در اصالت قديمی بودن قصه شک کنند. و با توجه به " شبح " نجات دهنده ای که در آن آمده است، بگويند که کار، کار دشمنان تاريخی شرکت، يعنی همان عناصر حاضر و غايب است که به طريقی از چگونگی پروژه های شرکت با خبر شده اند و با استفاده از قالبی سمبوليک – برای فرار از سانسور!- خواسته اند اذهان عمومی را عليه شرکت و بر له خودشان تهييج کنند!
اما، واقعيت پيچيده تر از آن است، چون مأموران بخش تنش کشی شرکت، قبلا، از طريق اطلاعات مندرج در کتاب، راجع به مکان و زمان قصه، برای تحقيق رفته بودند به مکانی که در شناسنامه ی قصه، زادگاه آن معرفی شده بود. مکان، دهکده ای بود پرت افتاده، محصور ميان کوه های سر به فلک کشيده که فقط با يک جاده ی مالرو، به طول هزار کيلومتر، با شهری کوچک ارتباط داشت. دهکده ای متروک که بيشتر سکنه ی آن را پيرمردان و پيرزنان و کودکان تشکيل می دادند و جوانان، به مرور برای يافتن کار، به شهر کوچ کرده بودند. مأموران پس از گفتگو با مردم دهکده، دريافته بودند که نه تنها همه ی کودکان دهکده، قصه را از حفظ هستند، بلکه پيرمردان و پيرزنان هم آن را با شوق زايدالوصفی تعريف می کنند. ميان آنها، پيرزنی بوده است صد و پنجاه ساله که می گفته است، آن قصه را در کودکی، از زبان مادر بزرگش شنيده است.
اگرچه مأموران، با همين اطلاعات و با توجه به بی سواد بودن همه ی ساکنان دهکده، مجاب شده بودند که قصه، قصه ای جديد و ساختگی نيست، بلکه از گذشته های دوری آمده است و سينه به سينه نقل شده است تا به زمان حاضر رسيده است، اما باز هم برای اطمينان بيشتر، چند نفر از کودکان و بزرگ سالان را با وسايل دروغ سنجی که به همراه برده بودند، آزمايش کرده بودند و آن آزمايش هم، نه تنها قديمی بودن قصه را تأييد کرده بود، بلکه با محاسبه ی مختصات روان تاريخی ته نشين شده ی قصه در حافظه ی پيرزن، مطمئن شده بودند که که تاريخ پيدايش آن قصه بر می گردد به حدود ده هزار سال پيش. ولی، سؤال اين بود که اگر قصه متعلق به ده هزار سال پيش است، پس چرا دارد از پروژه ی سری ای پرده بر می دارد که قرار است شرکت، در ده سال آينده، آن را به مرحله ی عمل در آورد؟!
نماينده ی شرکت پدر می گويد:
- فرض کنيد که ما، در حفاری های باستانشناسی مان، به الواحی بر خورده باشيم که مربوط به ده هزار سال پيش باشد و روی همان الواح، مشخصات سفينه ای حک و نقاشی شده باشد که در زمان حاضر، به طور سری، مشغول فراهم ساختن مقدمات توليد آن هستيم که مثلا، در ده سال آينده، آن را برای رسيدن به اهداف خاصی راهی فضای بی کران کنيم. در چنان حالتی، از خودمان سؤال نمی کنيم که طرحی که به کمک چنين تکنولوژی پيشرفته ای تهيه شده است و قرار است در ده سال آينده از آن بهره برداری شود، چگونه می تواند روی الواح گلينی حک شده باشد که متعلق به ده هزار سال پيش است؟!
اگرچه، شرکت بايک برنامه ی ضربتی، همه ی ساکنان دهکده را برای انجام آزمايش های ويژه ای، به " ناکجا " ، منتقل کرده بود، اما وحشت از افشا شدن احتمالی پروژه هايش که يکی از پيامدهای چاپ آن قصه ی مرموز بود، همچون بختکی روی جلسه خسبيده بود. ساعت ها بود که نمايندگان شرکت، درون آن کوسه ی آهنين نشسته بودند و بر سر و کله ی همديگر می کوبيدند تا شايد به پاسخ سؤالی که هر لحظه پيچيده تر می شد، دست پيدا کنند که ناگهان، پس از يک تکان شديد که خبر از به گل نشستن زير دريائی می داد، چراغ های سالن خاموش شد و از درون تاريکی، صدائی به گوش رسيد که فرياد می زد " بنام آوارگان جهان! ".
لحظه ای بعد، در جائی از آسمان بودند. و زمين گويچه ای شده بود سرخ و نارنجی که دور و دورتر می شد!

۱۳۸۶ مرداد ۱۶, سه‌شنبه

رمان آوارگان خوابگرد